کدخبر: 19510

صد سال پیش نیویورکی ها از حریق کارخانه‌ی تراینگل درسهای زیادی گرفتند و...

راستان نیوز |

   خبرِ جان باختنِ انسانها در حوادث؛ تأسف بار است ولی اعتراف می کنم که وقتی اخبارِ حوادثِ مختلفی را می شنوم که در کشور رخ می دهند کمتر دچار شوک میشوم چون وقوع این حوادث دور از انتظار نیست.

برای مثال؛ آیا با شنیدن این خبر که در هشت ماهۀ نخست سال 1395 ، هر روز در جاده ها حدود 45 نفر کشته و 960 نفر مجروح شده اند دچار شوک می شویم؟

به احتمال قوی نه؛ چرا که بر اساس شواهد و شناختی که از وضع موجود داریم این وضعیت را قابل پیش بینی میدانیم و از آنجایی که تغییر خاصی در وضع موجود(کیفیت تولید خودرو، مناسب سازی راهها، بهبود مهارتهای رانندگی، رعایت مقررات و غیره) رخ نداده است انتظاری هم جز این نداریم.

مشاهدۀ جان باختن انسانها در فروریختن ساختمان پلاسکو مرا بسیار اندوهگین؛ ولی دچار شوک نکرد. با تکیه بر فریادِ آن آتش نشان فداکار که " کم نیستند ساختمانهایی در تهران که شرایط ساختمان پلاسکو را دارند" ، باید انتظار وقوع حوادث مشابهی را نیز داشت.

پرسش آن است که وقتی وضعیت موجود این چنین است چرا باید از فروریختن ها دچار شوک شد؟ "چو صد آید نود هم پیش ماست"، وقتی با فرایند آشنا باشیم آیا انتظاری جز این برایند می¬رود؟

بگذریم. فروریختن ساختمان پلاسکو از نظر اجتماعی نکته های قابل تأمّلی دارد که در ادامه به یکی از آنها اشاره می کنم. البته تأکید بر نقش شهروندان در این نوشته، به معنای کم رنگ جلوه دادن نقش مدیریت شهری نیست. این نوشته به دنبال تعیین سهم عوامل نیست.

اگر شما در طبقۀ همکف ساختمان پلاسکو قدم می زدید از شیک و مدرن بودن دکوراسیون داخلی، تجهیزات، تأسیسات و روابط عمومی فروشندگان فروشگاههای کوچک و بزرگ این طبقه لذت می بردید.

وقتی تهویۀ هوای مطبوع، رنگهای شاد و فریبنده، در و دیوار تمیز داخل مغازه ها را می دیدید هیچ حسی از فروریختن به شما دست نمی داد و احساس نمی کردید که در ساختمانی حضور دارید که عنقریب در حال فروپاشی است.

ولی کافی بود کمی به طبقات فوقانی بروید و یا از فاصله ای دورتر به ساختمان خیره شوید تا فروپاشی آنرا احساس کنید.

مسأله پلاسکو « خودمداری» ماست. وقتی « من » هستیم خیلی خوب می توانیم به «آبادانی» فکر کنیم ولی وقتی کار به همکاری جمعی، تشریک مساعی و مشارکت اجتماعی می رسد نتیجه قابل پیش بینی؛ « ویرانی» است.

امور به جای بهتر شدن، بدتر میشوند. مالکان مغازه های پلاسکو به ساختمان و کلیّتی به نام پلاسکو و ماندگاری آن فکر نمی کردند. نمی دانستند که بقاء هر کدام از آنان به بقاء این ساختمان وابسته است. هر کس فقط به فکر « آبادانی» و رونق فروشگاه خودش بود. هر کس برای فروشگاه خودش هزینه میکرد ولی مسئولیت ساختمان بر عهدۀ « دیگران » بود.

واقعیت آن است که ما برای کار جمعی و تیمی آموزش کافی ندیده ایم و از تشخیص منافع جمعی عاجز هستیم. ما از هوش اجتماعی مان فقط برای پیش بردن منافع شخصی مان به ضررِ منافع سایر بازیگران اجتماعی استفاده می کنیم. ما در تشخیص منافع بلندمدت بسیار ضعیفیم. نمیتوانیم درک کنیم که سوراخ کردن قسمتی از کشتی در نهایت دودمانِ همه مان را به باد خواهد داد.

شهر تهران همان ساختمان پلاسکو است. ما فقط مسئول خانه های خودمان هستیم. مدام خانه هایمان را قشنگ تر و قشنگ تر می کنیم. دستگاه تصفیۀ هوا و یا تصفیۀ آب می خریم تا در داخل خانه هایمان هوای پاک تنفس کنیم و آب سالم بنوشیم ولی "برف شادی" روی پلاک ماشین هایمان می پاشیم تا بتوانیم در هوایی که می دانیم ناپاک است وارد طرحِ ترافیک شویم! وقتی دربارۀ هوای ناسالم شهر صحبت می شود مدام به این و آن اشاره می کنیم. همه به جز « من » مقصرند! « من » هیچ نقشی در ویرانی شهر ندارم!

شهر تهران همان ساختمان پلاسکو است. مدیران شهری نیز با شهر همچون تجربه پلاسکو مواجه می شوند. آنها هم « من های » مختلف اند. به مال ها یا مراکز خرید بسیار مدرن، با برندهای معروف جهانی به همراه نماهای حیرت انگیز و نورپردازی های جذابشان که روز به روز هم بیشتر میشوند فکر کنید.

ساخت مراکز بزرگ خرید و پاساژهای به قول برخی؛ "فوق مدرن" در خیابان های هشت متری شهر!

ساخت مال های شگفت انگیز و زرق و برق دار در شهری که در سال فقط چند روز هوای پاک دارد و در آن از شهروندان درخواست می شود که برای حفظ سلامتی شان از خانه بیرون نیایند!

شهر تهران همان ساختمان پلاسکو است. مدیران شهری که جزیره جزیره عمل می کنند و درک درستی از ساختمان بزرگی به نام تهران(همان پلاسکو) ندارند. این شهر چه زمانی دچار فروپاشی خواهد شد؟

حدود صد سال پیش، ساختمان ده طبقه‌ای در مرکز شهر نیویورک آتش گرفت و بیش از صد نفر کشته شدند. بخشی از تلفات بیش از انتظار این حادثه، به علت کوتاه بودن نردبان‌های آتش‌نشانی نیویورک بود که تنها تا طبقه‌ی ششم ساختمان می‌رسید، در حالی‌ که کارخانه‌ی نساجی که حریق از آن‌جا شروع شده بود، در طبقه‌ی هشتم تا دهم قرار داشت.

پله‌های فرار ساختمان آن‌قدر بد ساخته شده بود که با هجوم عده‌ای از کارگرها از بدنه‌ی ساختمان جدا شد و همه‌شان درجا ساقط و سقط شدند.

صاحب کارخانه بنیاد مستضعفان نبود، اما هر که بود درب پله‌های فرار داخل ساختمان را قفل کرده بود مبادا که کارگرها چیزی بدزدند و یواشکی در بروند. بنا به روایات، خیابان‌های اطراف آن ساختمان در نیویورک، پر شده بود از آدم‌هایی که البته موبایل دوربین‌دار نداشتند، اما ایستاده بودند و کاری جز نظاره‌ی مرگ دیگران هم از دستشان بر نمی‌آمد.

بعدها در دادگاه، مالکین کارخانه مجبور شدند به ازای هر کشته هفتاد و پنج دلار جریمه بدهند و بعدترش به ازای هر کشته چهارصد دلار از بیمه خسارت گرفتند.

این‌ها را گفتم که به این‌جا برسم: پیامد این فاجعه، جنبشی راه افتاد که مطالبه‌اش امنیت ساختمان‌ها و فضای کار بود.

پای مطالبه‌شان هم این‌قدر ایستادند که حریق کارخانه‌ی تراینگل، شد نقطه‌ی عطف قانون‌های پیشگیری از حریق. اصلاً کارکرد سازمان آتش‌نشانی عوض شد و این سازمان بیشتر از آن‌که مسئول اطفاء حریق باشد، موظف به برقراری و اعمال ضوابطی برای پیشگیری از حریق شد.

دفتر «پیشگیری از حریق» به عنوان یک نهاد همان موقع در شهرداری شروع به کار کرد و الان، هر ساختمانی برای هر تعمیر ناچیزی هم بدون تأیید این نهاد نمی‌تواند از شهرداری مجوز بگیرد. نصب آب‌پاش در سرتاسر ساختمان اجباری شد. ضوابط مسیر فرار ساختمان‌های بلند مرتبه سخت‌گیرانه تر شد.

مقررات ملی ساختمان را آدم‌های دور از دسترسی ننوشته اند. اعضای شورای شهر هم چندان نایاب نیستند. همین محمود گلابچی از نویسندگان مقررات ملی است و مدام مشغول تدریس، چمران هر چهارشنبه دو ساعتِ چرند در دانشگاه کلاس داشت تا همین چند سال پیش.

به جای تلف کردن فرصت با سوگواری و غر زدن، یقه‌ی شان را بچسبیم و اعتراض کنیم.

فردین علیخواه(جامعه شناس)

روزنامه بهار

 

ارسال نظر

نظرات کاربران