کدخبر: 16464
راستان نیوز |

  حاکمی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید: «آیا سردت نیست؟»

نگهبان پیر گفت: «چرا ای حاکم، اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.»

حاکم گفت: «من الان داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس‌های گرم مرا را برایت بیاورند.»

نگهبان ذوقزده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما حاکم به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: «ای حاکم، من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم. اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.»

 

 

 

ارسال نظر

نظرات کاربران